تبليغاتX
شب یلدای انتظار
چرا از آمدن او خبر نمی آید ؟
و انتظار قریبش به سر نمی آید؟

چه راه طول و درازی است بین بنده و او
مسافر غزلم از سفر نمی آید

تو گفته ای که دعا کن ولی گنه کارم !
از این دعا به خدا کار بر نمی آید

بگو که پس خودمان لا اقل قیام کنیم
علیه ظلم جهانی اگر نمی آید ؟

به منطقی که تو داری و عقل ناقص من
...ولی نیامدنش جور در نمی آید

جهان ظلمت و ظلم است و اصل نور تویی
بیا که تا تو نیایی سحر نمی آید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 17:25  توسط مریم م  | 
اين هفته هم گذشت تو اما نيامدي
خورشيد خانواده زهرا نيامدي
از جاده هميشه چشم انتظارها
اي آخرين مسافر دنيا نيامدي
صبحي کنار جاده تورا منتظر شدم
اما غروب آمد و آقا نيامدي
از ناز چشمهاي تو اصلا بعيد نيست
شايد که آمدي گذر ما نيامدي
امروزمان که رفت چه خاکي به سر کنيم
آقاي من اگر زد و فردا نيامدي
فرصت بهانه ايست که پاکيزه تر شويم
تا روبرويمان نشدي تا نيامدي
"يابن الحسن بياي"  قنوتم وظيفه است
بنگر به ما چه آمدي يا نيامدي
+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 8:52  توسط مریم م  | 

آقا کجا بینم تورا

 

در جمکران یا کربلا

 

غمگین و دل شکسته ام

 

چشم انتظار نشسته ام

 

در راه سبز دیدنت

 

من کوله بارم بسته ام

 

آقا کجا بینم تورا

 

شاید در خانه خدا

 

شاید مدینه یا بقی

 

سوریه یا غار حرا

 

آقا شبی از غصه ای

 

غمگین و سرگردان بودم

 

از لرزش ثانیه ها

 

هر دم به دم گریان بودم

 

وحشت زآن خوابم ربود

 

انگار مرا یاری نبود

 

کردم همان لحظه دعا

 

خواستم فرج را از خدا

 

مولای من دیدم تورا

 

 چون نور امید در دلم

 

ترس و غم از دل پر کشید

 

حل شد چه آسان مشکلم

 

آقا کجا دیدم تورا

 

آقا کجا دیدم تورا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 22:27  توسط مریم م  | 

غزلم نذر نگاهت مددی کن...

خواب دیدم که شبی رهگذری می آید

شب دلتنگ مرا سرزده می آید

می رسد تا که پس از این همه دلتنگی ها

گریه از بغض غزل های ترم بگشاید

این همه شور که در دهن غزل های من است

بوی یاسی است که از هرم تنش می آید

غزلم نذر نگاهت مددی کن، چندیست

مرگ دارد تن خود را به تنم می ساید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 11:17  توسط مریم م  | 
اقا جونم سلام

اون روزی که شروع کردم برا نوشتن این وبلاگ که فقط مخصوص تو باشه

اصلا به مسابقه و جایزش فکر نمی کردم

خیلی دوست داشتم وبلاگ پر باری باشه ولی نشد

آخه همیشه که نمی شه حرفا رو نوشت

خیلی وقتا اونا رو باید تو تنهایی فقط به خودت گفت

ولی امشب که دیدم جز برندگان وبلاگ نویس شدم

اول باورم نمی شد

آخه اون جوری که دوست داشتم وبلاگ باشه نشد

بعدم که جایزش و دیدم گفتم کاش بیشتر تلاش کرده بودم

آخه ..............

شاید قسمت این بوده

باز هم کمکم کن که برات بنویسم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 2:57  توسط مریم م  | 
 

امشب زمین گیر هجوم خشم پاییزم

بگذار با نام قشنگت باز برخیزم

سرد است اینجا بوسه های بی ضریح من

کو دست های دستگیرت تا در آویزم

پاییز بی برگی است این فصل ترک خورده

دارم کنار هر چه بی برگیست می ریزم

با تو همیشه نام یک آغاز با من هست

از یک هراس تازه ی دیوانه لبریزم

اینجا که دامان تمام سبزها کوتاست

کو آن ردای بی ادایت تا بیاویزم

سبز همیشه، مهلت یک التماس،ای خوب

قدر همه بی اعتنایی هات پاییزم

می میرم آخر تا نیایی تو همین فردا

ویران شدم در حسرتت ، بگذار برخیزم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 15:19  توسط مریم م  | 

خداکند که بهار رسیدنش برسد

شب تولد چشمان روشنش برسد

 

چو گرد بر سرراهش نشسته ام شب و روز

به این امید که دستم به دامنش برسد

 

هزار دست پراز خواهشند و گوش به زنگ

که آن انارترین روز چیدنش برسد

 

چه سال ها که دراین دشت منتظر ماندم

که دست خالی شوقم به خرمنش برسد

 

براین مشام و براین جان چه می شود یارب

نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد

 

خدای من دل چشم انتظار من تا چند

به دور دست فلک بانگ شیونش برسد؟

 

چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن

خداکند که از آن دور توسنش برسد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22:53  توسط مریم م  | 
سلام

ببخشید که دیر به دیر اپ می کنم

اخه نمی دونستم چی بزارم

از طرفی می گفتم می گفتم یه چیزی بزارم که هر کسی میاد و می خونه یه استفاده ای بکنه

خیلی از وبلاگ های در مورد امام زمان رو سر زدم تغریبا همش تو یه مایه بود

تصمیم گرفتم اینجا بیام با امام زمان حرف بزنم

ولی شاید باز هم نظرم عوض بشه

هیچ کس هم که کمکم نمی کنه

لطف کنید شما بگید وبلاگ چه جوری باشه؟

دوست دارید طوری باشه که اطلاعاتتون و زیاد کنه یا ...؟

من خیلی مطلب در مورد امام زمان خوندم ولی راستش نمی دونم کدومش درسته کدومش اشتباه

برا همین ترجیح دادم چیزی در این باره نزارم

منتظر کمک شما هستم

ممنون

بای

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 19:29  توسط مریم م  | 

سلامت می کنم ! ای آیینه ی تمام صفات خدا، ای رهنمای راه، راهی که ابتدای مسیرش لله و انتهایش الیه راجعون است؛
سلامت می کنم ! ای معنی شکر و نماز ،مفهوم راز و نیاز ،ای مقصود دعا و مناجات؛قبله ی حاجات.............
سلامت می کنم در لحظه لحظه ی عمر، در گوشه گوشه ی عالم، با تمامی وجود ، با تمام بود و نبود،
سلام من به تو آن زمان که می آیی!در آن هنگام که در نمازی ، در قنوتی ، در رکوع و سجودی،
 آن زمان که خدایت را ستایش می کنی و استغفار از او؛به صبح و عصر، به روز و شام ، در شب تار و روشنایی روز...
ای آرزوی تمام خلائق! ای امید آخرین حقایق ! ای یاس و لاله و نرگس ، ای منتهای عشق ، آشنای آسمان و غریب زمین؛
ای مقتدای نور و سپیدی ! سلامت می کنم از اعماق دل؛
ای نگین خاتم قدر و کوثر و فجر ، ای در گرانبهای صدفهای یوسف و ابراهیم و محمد ،کجایی؟؟!
کجایی ؟؟! ای ویران کننده ی بنیان شرک و نفاق ؟ ای برکننده ی ریشه های فسق و عصیان؟
ای محو کننده ی اندیشه های باطل و گمراهی؛
ای درو کننده ی شاخه های غفلت و هواپرستی ! ای دعوت کننده به یکتا پرستی و توحید!
کجایی؟! ای قطع کننده ی رشته های تجاوز و ستم! ای ریشه کن کننده ی عناد و ضلالت و عداوت!
ای عزت دهنده ی دوستان خدا ،پیوند دهنده زمین و آسمان ، برطرف کننده حزن و پریشانی،
خشنود کننده دلها ، ای صاحب روز فتح و برافرازنده ی پرچم هدایت ! کجایی؟
ای قائم صدر نشین و صاحب تقوی ، ای زاده ی اختران تابناک و فروزان و فرزند طاها و یاسین؛
ای کاش می دانستم : کجایی!
دریغا ! نمی دانم در کوه رضوانی ، در زمینی، به دیار ذی طوی یا به آسمانی!
افسوس ! خلق را می بینم و ترا نمی بینم، خدا داند که چه می کشم!
 صدای مردمان را می شنوم ولی نمی شنوم نوای رحمانی تو را؛
تو در بین مائی و من در حجاب ؛ از ما جدا نیستی گرچه از نظرم دوری؛
به یاد تو ناله از دل سر می دهم ،ضجه میزنم ، ندبه می کنم، ای مولایم! تا به کی سرگردان بمانم، بی سر و سامان؟
تنهای تنهایم؛ چه کنم؟ نمی دانم کسی هست که با من در فراقت خون بگرید؟
کسی هست مرا یاری کند؟
ای مولای غریبم! ای آشنای غصه و درد و غم و شکیب!
به من بگو کجایی؟ راهی برای دیدار با تو هس؟ به من بگو ؛ آیا روز جدایی و فراق پایانی دارد؟
آیا وصالی هست بعد از این؟ به من بگوغ
کی می شود که جمال تو را ببینم و چشمان ناقابلم ،قامت برافراشته و غرق نورت را لمس کند و کسب نور؟
چه بگویم از حال خود؟ چه بگویم ز نامردمی بی وفایان؟
چه بگویم ز عصیان مستان ، ز بیداد هواپرستان،
تو خود می دانی ؛ تو خود ناظری و هیچ امری از چشمان تو پنهان نمی ماند؛
آری تنها به تو می گویم ای اباصالح؛


ز چه رو گذر نکردی به دل خمار و مستم
                                                که به باد رفته بی تو همه دار و بود و هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 21:13  توسط مریم م  | 
به کوله بار هستی خود نظر کردیم، برای تقدیم به محضر خورشید چیزی نبود،جستجو نمودیم
دریغا! از خود هیچ نداریم نثارش کنیم . بار دگر گشتیم ،اما نیافتیم حتی بضاعه مزجاتی را ،خجل شدبم.
سر به زیر انداختیم و با خودمان گفتیم :تو که هیچ در بساط نداری ، حتی کلاف نخی ،ادعایت چیست؟
آخر با چه رویی در صف گدایان یوسف زهرا آمده ای؟
ندایی رسید :اگر تمام دار و ندارتان را رو کنید ،چیزی نمی یابید . تحفه ای که ارزش محضر مقدسش را داشته باشد،
نه در بساط شما ، بلکه در گنجینه ی هستی هیچ انسانی ون شما یافت نمی شود........
آری ، باید به سراغ کلام الهی و پیام نورانی ائمه ی هدی می رفتیم . تنها هدیه ای که در خود محضر خورشید باشد ، در آیه های کتاب خدا
بود و روایه ها کلام معصومین.
اما نزدیک شدن به حقیقت این منابع نور، صفای روح می خواست و طهارت باطن ، و ما نداشتیم؛
از روی ناچاری به دریافت ناقصمان بسنده نمودیم، تحفه ای گلچین کرده و نثار یار نمودیم.
خدا کند بپذیرد!
آن هم عنایت وجود مبارک حضرتش بود، قطره ای از دریای زندگانی سراسر فیض و رحمتش.........
اما نمی دانیم که چقدر توانسته ایم خشنودش نمائیم؟
به گوش دل شنیدم که فرمود:مگر تاکنون به خود وامانده اید ،مگر تا به حال رهایتان کرده ام؟
گفتیم: دیدار ،فرمود :در پرده ی حجابید.....
هر چه باید می فهمیدم ..............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 20:33  توسط مریم م  | 
جوانی ام به سر آمد ، در فراق گذشت.........
عمرم در انتظار به سر رسید ........
کاسه ی صبرم از داغ هجر لبریز گشت ، دلم از غصه آب شد....
به هر کجا که نظر کردم ، بودی و نبودی ، نشان از تو دیدم و نشانه ات گرفتم. نشان ز تو نیافتم و بهانه ات گرفتم........
از هز کجا که گذشتم ، عطرت بر مشام جان می رسید ، اما دلم بی تاب و جگرم سوخته................
کامم  عطشان است و زبانم الکن، دستم بی جان است و قدمهایم لرزان ؛ چرا که بی سر و سامانم.......
شب هجرانت مگر سحری ندارد ؟ ساحل دریای غم دوری ات کجاست؟
آخر تا به کی امروز و فردا می کنی؟
تشنه ی یک لحظه دیدار توام ، بیمار توام ،گرفتار،آری گرفتار توام ، با وجود این همه رسوائیم.........
آسمان دیده ها بارانی است،بحر دل طوفانی است.
خار بر چشمان دل سیلی زند ، همه ام ملامت می کنند ، و من سلامت...
جانم به لب آمد اگرچه نمی بینمت ،اما دلم خوش است که به من نظر داری.......
آری ای دلبر بی نشان! هر شب چهارشنبه مرغ دلم راهی مسجد سهله می شود ، راهی جمکران تو ، چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی؟
یک عمر میهمان به سر خان توام، میزبانی و نمی بینمت ، ای صاحب خانه ....
صحن دلم بوی نو دارد بیا!
بیا که تیغ در چشمم نشسته ، بغض سد نفسم گشته ، روحم سرد شده ؛یعقوب دلم بیمار تو ای یوسف زهراست...
بیا که لحظه ای این دل قرار ندارد ،چرا که یار ندارد.....
بیا که حسرت بوسیدن خاک قدومت مرا می کشد ، این بی قرار را به هر طرف می کشد.....
هر شب گیسویم را پریشان تو می سازم ، به سوی کعبه ی دل رو می کنم ، دلم را بر سر راهت می گذارم ، آری به تو می سپارمش.....
برایت سفره ی دل را می گشایم ؛ دل است و شوق دیدنت، لب است و حسرت بوسیدن خاک پایت، چشم است و آرزوی دیدن خال سیاهت ، گوش است و امید بشنیدن صدای دلنشینت ، دست من است و دامان پر فیضت......
آری ! می خواهم ببینمت!............
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 20:47  توسط مریم م  |